بزرگ‌ترین وظیفه ما مدیریت واقعیت نیست؛ مدیریت ترس است نوشته: دکتر فهیمه رضایی | روانکاو سال‌ها تصور می‌کردم انسان‌ها بیشتر از آنچه از واقعیت آسیب می‌بینند، از خودِ واقعیت می‌ترسند. اما هرچه بیشتر در اتاق درمان نشستم و به داستان زندگی آدم‌ها گوش دادم، به حقیقت عمیق‌تری رسیدم؛ بیشتر رنج‌های ما محصول رویدادها نیستند، محصول انتظار رویدادها هستند. مردی را به یاد می‌آورم که برای اضطراب شدید به من مراجعه کرده بود. کسب‌وکار موفقی داشت، خانواده‌اش در امنیت بودند و از نظر مالی نیز وضعیت مناسبی داشت. وقتی از او پرسیدم بزرگ‌ترین مشکلش چیست، پاسخ داد: «هیچ اتفاق بدی نیفتاده، اما مدام احساس می‌کنم قرار است اتفاق بدی بیفتد.» این جمله سال‌ها در ذهنم ماند. بسیاری از انسان‌ها نه در زندان واقعیت، بلکه در زندان احتمال‌ها زندگی می‌کنند. ما از ورشکستگی می‌ترسیم پیش از آنکه فقیر شویم. از طرد شدن می‌ترسیم پیش از آنکه کسی ما را ترک کند. از شکست می‌ترسیم پیش از آنکه حتی تلاش کنیم. از بیماری می‌ترسیم پیش از آنکه بیمار شویم. ترس، هنرمند ماهری است. می‌تواند از یک سایه، هیولا بسازد و از یک احتمال کوچک، فاجعه‌ای عظیم خلق کند. در سال‌های فعالیتم بارها دیده‌ام خانواده‌هایی که نه به دلیل مشکلات واقعی، بلکه به دلیل ترس‌های حل‌نشده از هم فاصله گرفته‌اند. والدینی که آن‌قدر نگران آینده فرزندشان بودند که فرصت زندگی کردن در کنار او را از دست دادند. مدیرانی که آن‌قدر از بحران احتمالی می‌ترسیدند که ناخواسته همان بحران را ایجاد کردند. ترس اگر دیده نشود، تغییر شکل می‌دهد. گاهی خودش را به صورت خشم نشان می‌دهد. گاهی به شکل کنترل‌گری. گاهی به شکل بدبینی. و گاهی در قالب سکوتی طولانی که هیچ‌کس دلیلش را نمی‌فهمد. به همین دلیل است که من معتقدم رهبران واقعی، والدین واقعی و حتی همسران موفق، کسانی نیستند که همه مشکلات را حل می‌کنند. آنها کسانی هستند که می‌توانند احساس امنیت ایجاد کنند. کودکی که احساس امنیت دارد، کنجکاو می‌شود. کارمندی که احساس امنیت دارد، خلاق می‌شود. همسری که احساس امنیت دارد، صادق می‌شود. و انسانی که احساس امنیت دارد، رشد می‌کند. امنیت روانی چیزی فراتر از نبود خطر است؛ احساس اطمینان به این است که اگر خطری هم رخ دهد، تنها نخواهیم ماند. یکی از اشتباهات رایج ما این است که تصور می‌کنیم برای آرام کردن دیگران باید همه پاسخ‌ها را بدانیم. در حالی که اغلب مردم به دنبال پاسخ نیستند؛ آنها به دنبال تکیه‌گاه هستند. کودک نیمه‌شب از تاریکی نمی‌ترسد؛ از تنهایی در تاریکی می‌ترسد. کارمند از تغییرات سازمانی نمی‌ترسد؛ از بی‌خبری و ابهام می‌ترسد. همسر از مشکلات زندگی نمی‌ترسد؛ از این می‌ترسد که در مواجهه با آنها تنها بماند. هر جا ترس مجال حرف زدن پیدا نکند، شایعه شروع به حرف زدن می‌کند. هر جا ابهام طولانی شود، ذهن انسان داستان می‌سازد. و هر جا امنیت روانی از بین برود، اعتماد آرام‌آرام فرو می‌ریزد. در اتاق درمان بارها دیده‌ام که بزرگ‌ترین نقطه تحول مراجعان، زمانی اتفاق افتاده که برای نخستین بار توانسته‌اند ترس خود را نام ببرند. زیرا ترس‌های بی‌نام، بزرگ می‌شوند. اما ترس‌هایی که شناخته می‌شوند، قابل مدیریت خواهند بود. امروز بیش از هر زمان دیگری باور دارم که کیفیت زندگی ما نه به تعداد بحران‌هایی که تجربه می‌کنیم، بلکه به کیفیت رابطه ما با ترس‌هایمان وابسته است. شاید مهم‌ترین مسئولیت ما در هر نقشی که داریم—چه به عنوان والد، مدیر، همسر یا حتی دوست—این نباشد که جهان را امن‌تر کنیم. شاید مهم‌تر این باشد که نگذاریم ترس، تصویری خطرناک‌تر از جهان در ذهن عزیزانمان بسازد. زیرا بسیاری از انسان‌ها با واقعیت نمی‌جنگند؛ با ترس‌هایی می‌جنگند که سال‌ها پیش در سکوت متولد شده‌اند دکتر فهیمه رضایی روانکاو